کلام

گاه با کلام نمی‌توان حس خود را بروز داد. گاه درونمان چنان آشفته و پر رمز و راز است که طراوش آن همه احساس با کلام ممکن نیست. ولی احساس به تمامی از زبان جسم و از زبان جان بیرون می‌طراود. کسی قادر به مخفی کردنش نیست. هر آنچه بخواهی بگویی و زبان قادر به تکلم آن نباشد، از چشمهایت پیداست. فقط خواننده لازم دارد تا حرف ترا از درون چشمانت بخواند.

/ 27 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نرگس

سلام باران جانم ممنونم که اومدی یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خوشحالم کردی[گل][گل][ماچ]

Abtin...Persian

عادت ! چه طعمِ تلخی دارد وقتی آن را با عشق اشتباه بگیری.....!‬

باباران

سلام دل نوشته هات خیلی زیباست وارام بخش

Abtin...Persian

قطارمیرود تومیروی تمام ایستگاه میرود ومن چقدرساده ام که سالهای سال درانتظارتو کناراین قطاررفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!

هادی

سلام ممنون از تعریفی که کردید. توی این 2سال اینقدر اندیشه هام تغییر کرده که خودم هم وقتی فکر می کنم باورم نمیشه.

باباران

سلام باران عزیز مرسی که مهمون خونه ابری شدین از خدا میخوام همیشه مانا وسرفراز باشی وقلمت همیشه نویسا باشه

نرگس

بارون جونم بدو بیا یه چیز حیرت انگیز . . .[گل]

باباران

سلام میلادنور وکانی امامت وطهارت حضرت زکیه طاهره وروز زن بر شما مبارک باد با تيشة خــــــيال تراشيده ام تو را در هر بتی كه ساخــــــــــته ام ديده ام تو را از آســـمان به دامنم افتاده آفتاب؟ يا چـون گل از بهشـــــــت خدا چيده ام تو را هر گل رنگ و بوی خودمیدمدبه باغ مـن از تمـــــــــام گلــــــــــــها بوييده ام تو را رويای آشنای شب و روز عـمر من! در خوابـــــــهای كودكــــــی ام ديـده ام تو را از هر نظــــر تو عين پسند دل منی هم ديده، هـــــــم نديده، پســنديده ام تو را زيباپرستیِ دل من بی دليل نيست زيــرا به اين دلــــــــــيل پرستـــــيده ام تو را با آنكه جز سكوت جوابم نمیدهی در هر ســـــــــؤال از هـمه پرسـيده ام تو را از شعر و استعاره و تشبيه برتری با هيچكـــــــــس بجز تو نسـنجيده ام تـو را

باباران

سلام چون دل نوشته هاتون از ورای دل تان تراوش می یابد بر دل می نشیند آن دم که باران می بارید وقطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم. تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق. آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده . اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد. از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتروسرپناهی.باران می بارید ومن خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم.

فریاد

"هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق."