خاطره

مرا به یاد کسی می‌انداخت، به یاد یک عشق قدیمی. عشقی که سرانجامی نداشت. عشقی که به اجبار باید به پایان می‌رسید. از ابتدا این را نفهمیدم ولی بعد از مدتی شیرینی و طراوت عشق گذشته را به یادم آورد. همان طعم و بو را داشت. نه ممکن نبود، مگر می‌توان عشقی را دوبار تجربه کرد؟ ........

دست رد به سینه‌اش زدم، جلو آمد، گریختم، تلاش کرد. درست بود مرا به یاد او می‌انداخت. کسی که فکر می‌کردم نیمه گمشده من است. کسی که با تمام وجود به او عشق می‌ورزیدم. چه شباهتی بین این دو بود؟ شبیه بودند. هر دو رویایی، هر دو احساساتی، ....

فکر کردم واقعاً احساساتی است، اینطور نشان می‌داد ولی نبود، درست مثل او. آدمی که با احساساتش درگیر بود و در رویا زندگی می‌کرد. به دنبال واقعیت نبود، یعنی واقعیت را نمی‌دید. به راحتی داشته‌هایش را از دست می‌داد. چرا که مرز بین رویا و واقعیت را نمی‌دانست. شاید باید این بیت شعر را به او یادآوری می‌کردم:

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد              وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

ولی چیزی نگفتم. به کمک نیاز داشت، فکر کردم کمکش کنم به هر نامی، به هر عنوانی و تمامی سعی خودم را کردم ولی به بیراهه کشید. و من که به یاد عشق نافرجام خود بودم به سمتش کشیده شدم. یک اشتباه بزرگ، چرا که او نبود. مرا نمی‌خواست، به دنبال یار و همراه نبود، پی همدم نمی‌گشت. اما من آنچه را خواستم در او دیدم و این اشتباه از من بود.

خیلی زود ترکش کردم، اصرار به ماندن کرد، نماندم. دیدم که تقلا می‌کند و به مانند کسی که در آب افتاده و در حال غرق شدن است، دست و پا می‌زند و کمک می‌خواهد. یادش رفته بود شنا می‌داند. دستم  را بسویش دراز کردم اما نخواست که ببیند. با افسوس نگاهش کردم، کمک می‌خواست. رهایش کردم، روی خود را برگرداندم و رفتم و او فریاد می‌زد، در حالیکه شنا می‌دانست، در حالیکه دست یاری مرا رد کرده بود.

رفتم و به این فکر کردم که او غرقه در خویش بود نه در آب. باید به خود می‌رسید و در این راه نخواست یا نتوانست از کمک من استفاده کند، شاید به من اعتماد نداشت، شاید اعتقادی به کمک نداشت. از دور نگاهش کردم غمگین و خسته بود. دلم می‌سوخت ولی کاری ازم برنمی‌آمد. می‌دانستم که به همراه نیاز دارد. ولی من همراه او نبودم.

گاه باران چنان نرم و مهربان می‌بارد که ما غرقه در اوهام خویش، بارش او را نمی‌بینیم.

/ 2 نظر / 12 بازدید
طاها

فکری در سر ندارم - نه هدفی نه راهی-چاره ای جز مرگ هم نامانده هم از راه خویش.هیچ و هیچ و هیچ

رضا

سلام باران ممنون از نظر محبت شما خیلی قشنگ نوشتید مطالبتون خواندنی و جالب هستند [گل][گل]