آخرین بوسه

آخرین بوسه مانند اولین آن شیرین بود، بسیار شیرین. ولی برخلاف اولین بوسه، طعم گزنده و تلخی نیز به همراه داشت. مانند عسلی که در آن گزنه یا بادام تلخ ریخته باشند. همه چیز تمام شد، به کوتاهی یک رؤیا بود. وقتی شروع شد نمی‌دانستم با این سرعت تمام می‌شود. اصلاً فکر نمی‌کردم روزی تمام شود.

می‌دانم که دیگر او را ندارم. می‌دانم برای همیشه نمی‌توانم به فکر او بمانم. هیچ راهی برای من باقی نمانده است. خودم را سرگرم می‌کنم، فکرم را از او برمی‌گردانم، اما باز بسوی او بازمی‌گردد. چه کنم؟ حس عجیبی مرا بطرف او می‌کشاند و نمی‌دانم این حس چیست. عاشق نیستم حداقل عاشق او نیستم. پس این حس چیست؟ انگار آهن ربایی با تمام قدرت مرا بطرف او می‌کشاند.

می‌دانم که دوستم دارد، می‌دانم مرا می‌خواهد، اما نمی‌تواند مرا نگه‌ دارد. نمی‌تواند هیچ کس را برای خود نگه دارد. از نبود من رنج می‌کشد اما کاری از دستش بر نمی‌آید. می‌دانم به فقدان من هم خو می‌گیرد کما اینکه بارها این کار را با دیگران نیز کرده است. این بی انصافی را در حق همه افرادی که دوستش داشته‌اند، انجام داده است.

بارها مشتاقانه به سویم ‌شتافته است ولی برای زمانی کوتاه، به همان اندازه که از بودن من مطمئن شده و در کنارم آرام ‌گرفته است. درست مثل کودکی که با شتاب بسوی مادر خویش دویده و خود را در آغوش او می‌اندازد. اما همین که از بودن او اطمینان یافت و لبخند مهربان او را دید و بوسه گرمش را چشید، از آغوش او جدا شده و بی خیال به بازی خویش باز می‌گردد.

یک قدم بسویش برمی‌دارم، با خوشحالی بسیار استقبال می‌کند. می‌دانم موقتی است و بزودی فرار می‌کند. کاش می‌توانستم دوستش نداشته باشم کاش از او بدم می‌آمد. نه نمی‌توانم، هر گاه خطایی می‌کند او را می‌بخشم. انگار با این وظیفه بدنیا آمده‌ام که تمامی حرفها، قول و قرارها و بهانه‌های او را بپذیرم. می‌دانم که هر کسی سخنان مرا بشنود، می‌گوید پس عاشقی. ولی عاشق نیستم، حداقل عاشق او نیستم.

دیگر نه راه پیش دارم و نه راه پس. بارها تصمیم گرفته‌ام او را از دلم بیرون کنم ولی نتوانسته‌ام. تصمیم گرفته‌ام در کنار او بمانم ولی نتوانسته‌ام. دوستش دارم ولی نمی‌توانم با او سرکنم، بی او نیز نمی‌توانم سرکنم. هزار بار با خود قول و قرار گذاشته‌ام، به دیگری دل بسته‌ام، از او فاصله گرفته‌ام، ولی باز قصه همان است که بود.

بالاخره تصمیم خود را گرفتم و به دیدنش رفتم، برای آخرین بار، آخرین دیدار. به او نگفتم چه قصدی دارم، دیوانه‌وار منتظر من بود، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. از من قول گرفت بیش از این یکدیگر را ببینیم، آن روز بارها قول و قرار آینده را به من یادآوری کرد. می‌دانستم با تمامی وجودش مرا می‌خواهد همانطور که من او را. و نیز می‌دانستم مانند همیشه موقتی است.

آخرین بوسه مانند اولین آن شیرین بود، بسیار شیرین. ولی برخلاف اولین بوسه، طعم گزنده و تلخی نیز به همراه داشت. مانند عسلی که ...................

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حقیقت داستان و افسانه

پیرمرد گفت : « درسته، قلب تو سالم به نظر می رسه ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم! می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام! گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام . چون این دو عین هم نبوده اند ، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند ، یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند! اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند ، اما یادآور عشق هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام ، پر کنند. حالا می بینی که حقیقت واقعی و زیبایی قلب چیست؟!»

ساعت سپید شب

باران عزیزم این ایمیلم هست.ممنون از مهربونیت نمیدونم چرا کامنتا رو تائئد میکنم دیده نمیشه یکیش هم کامنت تو هست

رضا

سلام باران خیلی زیبا بود این مطلبتون مرسی از حضور محبت آمیزت شما همیشه به من لطف داری و شرمنده می کنید [گل][گل][گل]

عاشق کوهستان

باسلام و عرض ادب[گل] امروز خراب دیشبم از بوسه لبریز حرارت و تبم از بوسه روی لبم بدوز لبهایت را امروز که من لبالبم از بوسه

هادی

سلام ببخشید که خیلی وقت بود به وبتون سر نمیزدم adslام روداشتم عوض میکردم.

رضا

[گل][گل][گل] تقدیم به باران

باران(باز باران)

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد دولت خبر ز راهز نهانم نمی دهد از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم اینم ستاند وآ نم نمی دهد... بعضی وقتا در عین حالی که عاشقی اینگار عاشق نیستی.نمی دونم قصه چیه!!! ممنونم که بهم سر زدی.از اشنایی با شما خیلی خوشحالم.

مازیار

افسوس موها نگاهها به عبث عطر لغات شاعر را تاریک میکنند (الف.بامداد) زیبا بود وخسته نباشید[گل]

غریبه

رفتنت درسته چون موندن با من اشتباه بود تو چشم روشن می خواستی ولی چشم من سیاه بود یادته بهم می گفتی که واسم شعر نمی خونی این تلافیش من که گفتم آخرش تو نمی مونی به خدا سخته جدایی اونم از یه بی وفایی ولی خُب حقیقت اینه من بخوام ،نخوام،رهایی همیشه خدانگهدار سخته اما چاره ای نیست دل تو می خواد جدا شه دل من که کاره ای نیست اولین روز که نگاهم با نگاهت آشنا شد نمی دونست از بلندی شیشه ی عمرم رها شد حالا نزدیکه زمینه یه نفس،شاید یه لحظه فکر نکن پشیمونم من به خدا دروغه محضه بهونم،نازم،قشنگم صاحب چشمای نافذ شیشه ی عمرم زمین خورد تا قیامت خداحافظ

حقیقت داستان و افسانه

سلام عید مبعث مبارک دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می گردد جهان بر مردمان سختکوش