من ترا ....

من ترا با خویش خواهم برد

من ترا به تماشای رقص ستارگان

من ترا به میهمانی خورشید خواهم برد

من ترا به دیدار اقاقیها

من ترا تا سراپرده ماه خواهم برد

من ترا تا دیار پر رمز و راز صحرا

من ترا به سرچشمه نور خواهم برد

من ترا به تماشای رنگهای خزان

من ترا به دیدار دختر بهار خواهم برد

من ترا تا بی نهایت دنیا

من ترا تا فراسوی زمان خواهم برد

من ترا به تماشای زندگی عروسکها

من ترا به آن سوی مرز رؤیا خواهم برد

من ترا به بالای ابرهای سفید

من ترا برهنه به زیر باران خواهم برد

/ 7 نظر / 20 بازدید
ستاره

سلام وب زیبایی دارید بهتون تبریک میگم منومحسن شوهرم یه سایت زدیم خوشحال میشیم که شماهم بیاین وتو سایت ماعضو بشیدومطلب بزارید یانظرتونو درباره سایتمون بگید منتظرتون میمونیم پس زود بیاین rasmedonya.com

طاها

پای رفتن.....نیست زیبا مینویسید...... بر قرار باشید ......

طاها

پای رفتن.....نیست زیبا مینویسید...... بر قرار باشید ......

حقیقت داستان و افسانه

سلام يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچكس نبود. واقعا هیچکس نبود ! یا همه بودن و ما نبودیم ! هر چه رفتيم راه بود؛ هر چه كنديم ... بود؛ كليدش دست ... بود! حسام

حقیقت داستان و افسانه

چه راه ِ دور ِ‌بی‌پایان! چه پای لنگ! نفس با خستگی در جنگ من با خویش پا با سنگ! چه راه ِ دور چه پای لنگ!

حقیقت داستان و افسانه

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم چرا بيهوده مي گويي دل چون اهني دارم نمي داني نمي داني که من جز چشم افسونگر در اين جام لبانم باده ي مرد افکني دارم. چرا بيهوده مي کوشي که بگريزي ز اغوشم از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت اغوشي نمي ترسي؟که بنويسند نامت را به سنگ تيره ي گوري شب غمناک خاموشي بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و اين دوري فداي لحظه اي شادي کن اين روياي هستي را لبت را بر لبم بگذار کز اين ساغر پر مي چنان مستت کنم تا خود بداني قدر مستي را تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم که سر تا پا به سوز خواهشي بيمار مي سوزي دروغ است اين اگر پس ان دو چشم راز گويت را چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي؟