تقدیم به تو

قلبم را میان دستانم گرفته

و آنرا به تو تقدیم کردم

به تو که هیچ قدرش ندانستی

به تو اعتماد کردم، به تو

که غیر از خودت هیچ ندیدی

به تو که هیچوقت مرا ندیدی

به تو که هر زمان اراده کردی

بر شانه‌های ظریفم تکیه کردی

و هیچگاه مأمنی برایم نبودی

چه چیز در تو بود که من

بی اراده به دنبالت آمدم

چه چیز در تو بود که من

تمامی لحظات به تو اندیشیدم

به تو که جز خود به هیچکس دل نباختی

/ 10 نظر / 15 بازدید
رضا

دلم ابری ، هوا ابری بیا باران ببار امشب بیاور دانه دانه مرهمی بر زخم زار امشب دل ِ دلتنگ ِ من بشکست ؛ از این بی وفایی ها وفا کن ابر گریانم ، کمی ، با قلب یار امشب بگو باران! که آیا اشک هایم چاره ای دارند- برای این دل ِ دلتنگ ، دل ِ اندوهبار امشب؟ نه قولی ، گفته ای! ؛ حتی قراری با دلم داری؟ نداری؟! ، پس ندارم مرهمی دیگر به کار امشب تو با این چشم بارانی وفاداری نکردی - آی! تو هم دیگر نداری حال و روز ِ بی قرار امشب تو هم سوز ِ دل ِ دلتنگ و زارم را نمی بینی! سلام باران عزیز [گل] چرا تو هم قسم گشتی ، چرا با شام ِ تار امشب؟

شايان

سلام عزيز وبلاگت خيلي قشنگ و زيباست افرين خوش حال ميشم به منم سر بزني اگه بهترين اهنگ ها رو ميخواي حتما بيا تازه راه انداختمش ولي با نظرهات منو راهنمايي کن ممنون [گل] http://downloadblog.samenblog.com/

مازیار

کجای تو که ام من و جغرافیای ما کجاست (الف .بامداد)[گل]

هادی

سلام ممنون که به ب من سر زدی شعر قشنگی بود

احسان

چقدر خودمان را میبینیم و احساس دیگران را نه . [گل]

زیبا

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پريدن بود طاعات و عبادات قبول آبجی [قلب][گل][گل]

زهرا

سلام ممنون آبجی جون طاعات شما هم قبول

حقیقت داستان و افسانه

عشق يعنی ساقی کوثر شدن ؛ بی پر و بی پيکر و بی سر شدن عشق يعنی خدمت بی منتی ؛ عشق يعنی طاعت بی جنتی گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام عشق را ديدی خودت را خاک کن ؛سينه ات را در حضورش چاک کن عشق آمد خويش را گم کن عزيز ؛ قوتت را قوت مردم کن عزيز عشق يعنی مشکلی آسان کنی ؛ دردی از درمانده ای درمان کنی عشق يعنی خويشتن را گم کنی ؛ عشق يعنی خويش را گندم کنی عشق يعنی نان ده و از دين مپرس ؛ در مقام بخشش از آيين مپرس هر کسی او را خدايش جان دهد ؛ آدمی بايد که او را نان دهد در تنور عاشقی سردی مکن ؛در مقام عشق نامردی مکن لاف مردی ميزنی مردانه باش ؛ در مسير عاشقی افسانه باش دين نداری مردمی آزاده باش ؛ هر چه بالا ميروی افتاده باش در پناه دين ، دکانداری مکن ؛ چون به خلوت ميروی کاری مکن عشق يعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آکنده از نور خدا