تنهایی

 

مرا به خویش خواندی

جوابی ندادم

دوباره فراخواندی

وقعی ننهادم

با غم و اندوه ندا سر دادی ......

آه تنهایم

تنهایم و همدهی می‌خواهم

بی همسفرم و همراهی می‌خواهم

.......

ندای روحت را از اعماق وجودت شنیدم

مرا به کمک فرا می‌خواند

روحی که تنها بود و پی یاری می‌گشت

روحی که خسته بود و پی احساسی می‌گشت

روح تو دلتنگ بود

دلتنگ از بی کسی

دلتنگ از بی همدمی

دلتنگ از اسارت

در سکوت پیش آمدم

با آمدنم روحت آواز سرخوشی سر داد

خندیدم، گریست

گریستم، خندید

رقصید و رقصید

با من درآمیخت

با من یکی شد و به اوج درآمد

خواست بشنوم، گوش شدم

خواست ببینم، چشم شدم

خواست حس کنم، احساس شدم

خواست بمانم، زمین شدم

خواست بروم، باد شدم

خواست ببارم، باران شدم

قصه کوتاه ما همین بود

ناگه تو بازآمدی

ترسان و غضب آلود

روحت را تاراندی

باز وحشت در دلش افکندی

باز او را تهدید کردی

و او خاموش به دنبال تو آمد

بی هیچ سخنی، بی هیچ فریادی

برگشت و نگاهی حزن آلود به من انداخت

نگاهی که تا ابد به یادم هست

باز او را به بند کشیدی

باز مهر سکوت بر لبانش افکندی

و با خشم به من نگریستی

من بی صدا گریستم

خاموشی روحت را نظاره گر شدم

و باز گریستم

آرام آرام از کنارت دور شدم

و تو غمگین به رفتنم خیره ماندی

پس از رفتنم نالیدی

گریستی و نالیدی

و دوباره ندا سر دادی .....

آه تنهایم

تنهایم و همدهی میخواهم

بی همسفرم و همراهی میخواهم

.........

و من باز بی صدا گریستم

/ 1 نظر / 8 بازدید
طاها

و چه غمگینانه زخم دل را باز کردی و دلم را تاراج کلماتت کردی و من از این گام به جز گریه و شیون هیچ ندانستم و لیک گام من تنهایست آری تنهائیست من اسیرو در به در تنائیم من ترس دارم از خود از تو از همه آنهایی که مرا دوست خود میدانند من ترس دارم ار آینده ام من ترس دارم از اینکه چگونه قدم بردارم در راهی که نمیدانم آغاز و پایانش چیست به صدایم گوش کن دور شدن از تو فقط یک ترس است که مرا گاه به شوق تنهائیم بیشتر میکشد من هم زندگی را دوست دارم من هم زنده بودن را دوستدارم چنگ اتنداختن به هر ریسمانی و فرار از خود دیوانه شدم مست شدم افیون کلمات کرده ام خود را باران باران تو ببار بی کینه ببار با عشق ببار من تشنه باران دلم مردن در خود کار من است در پی دلدار گشتن سرو سامان من است پیدا نیست حسرت داشتن یک همراز یک همدم که مرا کاملا از خویش جدا میسازد