قلب

بیهوده می‌کوشی فراموش کنی. تقلا میکنی، دست و پا میزنی، چندی قلب آتشینت را زیر خاکستر پنهان میکنی ولی باز زبانه می‌کشد. آتش عشقش تازه می‌شود، از نو می‌سوزد و از بین می‌رود و دوباره از زیر خاکستر سر در می‌آوردبه مانند ققنوس. خداوند تنها یک دل در بدن ما جای نهاده، قوی اما حساس، محکم اما به وقت عشق لرزان. هر بار که آتش می‌گیرد و از بین می‌رود، دوباره از زیر خاکستر بیرون می‌آید. ققنوس از خود زاده می‌شود و قلب نیز.

برای قلب فراموشی معنایی ندارد، یاد و خاطره‌ای را که گرامی می‌دارد همواره در خود نگه می‌دارد. با به یاد آوردنی و یا تشابهی به یکباره همه خاطرات را رو می‌کند. با یاد روزهای خوش به همان سن و سال برمی‌گردد. زمان برایش مفهومی ندارد، همسن کالبدی نیست که در آن سکنی گزیده. اگر بخواهد در جوانی پیر می‌شود و در پیری جوان. این قدرت اوست که از اراده خداوند سرچشمه گرفته است.

قلب تنها جایی است که شیطان در آن جایی ندارد، آنجا جای خداست و او اجازه دخول ندارد. و عشق در جایگاه خداوند بدنیا می‌آید، ریشه می‌گیرد رشد می‌کند و سر به فلک می‌کشد. آنگاه قلب خدایی می‌کند، در کالبد خویش نمی‌گنجد، خواهان بالا رفتن است، خواهان بیشتر شدن است، طالب است. اگر در این عشق شکست بخورد، سرد و غمگین در جای خود بی حرکت می‌ماند اما آتش عشق را همواره در خود زنده نگه می‌دارد و در روز نیاز همه را بیرون می‌کشد، زبانه می‌کشد، فریاد سر می‌دهد و دوباره خواهان می‌شود. اینک قلب بیدار شده است، نعره می‌زند، مطلوب خود را می‌خواهد، عشق را می‌بیند، خاطرات را از درون خویش بیرون می‌کشد. دیگر دیده نمی‌شود، تنها آتش عشق است که به چشم می‌آید. انگار سراسر آتش شده است، فریاد شوق سرمی‌دهد، رنج می‌برد و لبخند می‌زند، اشک می‌ریزد و می‌رقصد. تا عشق هست زندگی بدین گونه پیش می‌رود. دیگر کنترل دست تو نیست، دست اوست. اوست که ترا هر جا بخواهد می‌برد، اوست که تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند، اوست که ترا می‌خنداند و می‌گریاند.

عقل در مقابلش قد علم می‌کند، فریاد هوشیار باش سرمی‌دهد، ولی هیهات کسی نیست که گوش فرا دهد. عقل به هر دری می‌زند تا او را مجاب کند ولی او سراسر شور و شیدایی است. با لذت و شعف در میان شعله‌ها می‌رقصد و پای می‌کوبد. عقل از راه و بیراه بر وی می‌تازد ولی بی فایده است. عشق به تمامی او را تسخیر کرده است و قلب با وجود رنج و عذابی که می‌کشد، خوشحال است و این حالت را با دنیا معاوضه نمی‌کند. کاری از دست عقل برنمی‌آید، عقب نشینی می‌کند و آرزو می‌کند ای کاش قلب، حرفهایش را قبول کند و از این بازی خطرناک دست بردارد. ولی قلب در سودای خود غرقه است، قدرت خویش را بازیافته است، به تمامی خود را عرضه می‌کند. دیگر به چیزی جز عشق نمی‌اندیشد. آه چقدر زیبا شده است، در میان آتش، سرخ سرخ است، در نهایت شکوه و زیبایی. به تمامی ترس را از خود زدوده است. به برد و باخت نمی‌اندیشد، همه عشق است و سودا.

پایان کار روشن نیست، باید امید داشت و ایمان، ولی عشق از هر دوی اینها بالاتر است و عشق تا ابد باقی می‌ماند.

/ 2 نظر / 12 بازدید
طاها

نمیدونم چی بگم اونقد قشنگ و زیبا تفسیر کردی که حتی نمیتونم راجع بهش بنویسم فوق العاده بود منو برد تو عالم عشق و دنیای کودکی خودم و هوای اون موقع ها فکر نمیکنم بتونم دوباره عاشق بشم یا زندگی کنم.اصلاامیدی ندارم.زیبا نوشتی و کاملا منو مسخ کردی

حقیقت داستان و افسانه

سلام تو و این خونه رو با هم می خوام تو نباشی دل من می گیره... اینو از چشمهای تو می خونم بی من، این خونه برات دلگیره!! من با داشتن تو آروم میشم زیر سقف خونه وقتی هستی با تو خوشبختی من تکمیله توی این حال خوشم همدستی... شبِ این خونه پر از احساسه دل من به داشتنت می نازه اگه تو باشی کنارم دستام دستِ خالی خونه رو می سازه !! تا ته قصه بمون با من بذار این دلخوشی عادت شه؛ ‌بیا هم خونه ی من تا عشق با تو همرنگ عبادت شه... حسام