باران

تا به حال اندیشیده‌ای

در هوای بارانی،

می‌توان شاد بود و خندید،

می‌توان غمگین بود و گریست.

 

زیر باران،

می‌توان خیس شد و لذت برد،

می‌توان خسته شد و دشنام داد.

می‌توان چون کودکی،

زیر باران چرخید و رقصید.

می‌توان چون خسته‌ای،

بر لب جوبی گریست.

 

می‌توان به ترنم زیبای باران،

گوش داد و لذت برد.

می‌توان زیر باران

چون مسافری بی سرپناه

خیس شد و لرزید.

 

اگر شاد باشی و عاشق،

باران، زیبا و شاعرانه است

برای تو می‌سراید،

برای تو می‌خواند.

اگر تنها باشی و بی یار،

باران، اوج غم است

برای تو می‌بارد،

برای دل تو می‌نالد.

 

این خاصیت باران است.

باران مانند آینه است،

هر کسی در باران

تصویر خویش را می‌بیند،

حال خود را می‌یابد.

 

غمی دارم در دل،

غمی سنگین

کس نمی‌داند،

باران چرا می‌بارد.

کس نمی‌داند،

او از چه رو دلگیر است.

او فقط می‌بارد،

هیچکس به دل تنگ او،

به چشمان اشکبار او،

و به ناله غم انگیز او

کاری ندارد،

تنها می‌‌خواهند که ببارد.

 

آه باران باران،

چه غمگینانه آواز دل سر می‌دهی،

چه زیبا حس خویش را نشان می‌دهی،

و چه آرام زندگی خود را به قصه می‌خوانی.

 

کاش روزی باد،

تو را با خود تا کوی دوست ببرد.

کاش روزی دست پر مهری،

نوازشگر صورت خیس تو شود.

کاش روزی آغوش گرمی،

پذیرای تن خسته تو شود.

کاش روزی عاشقی،

همدم تنهایی تو شود.

کاش روزی ...........

 

آه باران، تو ببار

از برای دل خود

از برای دل من

از برای عشق پاک عاشقان همراه، تو ببار

از برای شادی دل کودکان، تو ببار

از برای غم سنگین عاشقان تنها، تو ببار

از برای تطهیر دل گناهکار، تو ببار.

 

تو ببار باران تو ببار

تو ببار باران تو ببار.

/ 4 نظر / 9 بازدید
حقیقت داستان و افسانه

سلام من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند شرط وارد گشتن شستشوی دلها شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست به درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار ...... خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست. حسام

طاها

قصه ابر قصه تکرار جداشدن از ابر قصه شیون و زاری باران از ابر صدای رعد و التماس و خواهش باز گشت باران بسوی ابر قصه تکه تکه شدن ابر و به زمین افتادن باران از آسمان قصه قصه قصه قصه بلعیدن باران با دهان همیشه باز زمین قصه دفن کردن باران در دل خاک و نگاه خشمگین ابر برق نگاه ابر جنگ با زمین برای باز پس گرفتن قطره های باران و ..... اینها همه برای من صدای غم و برای جدا شدن اجباری سخت محکم گریه ابر هیچ وقت شاد نیست از دست دادن قطره های باران برای ابر هیچ وقت دلنشین نیست زیبا سرودین.ایام بکام

زیبا

سلام ! باران جان سال نو مبارک و ممنون از دعای زیبایت ![گل][گل][گل] وای چه شعر زیبایی واقعا محشری [ماچ][قلب][قلب] باران، تو ببار از برای دل خود از برای دل من از برای عشق پاک عاشقان همراه، تو ببار از برای شادی دل کودکان، تو ببار از برای غم سنگین عاشقان تنها، تو ببار از برای تطهیر دل گناهکار، تو ببار.