پرسه (کوچه باغ فکر)

 

در میان کوچه پس کوچه‌های فکر پرسه می‌زنم. هدفم معلوم نیست، فقط می‌روم. به هر کوچه‌ای سرک می‌کشم، گاه از میانه راه پشیمان شده و برمی‌گردم و گاه به انتهای کوچه رسیده و دور می‌زنم. چیزی در خور ایستادن نمی‌یابم. نمی‌دانم پی چه می‌گردم. شاید آنچه را باید می‌یافتم، بارها دیده و از آن گذشته‌ام. خاموش قدم برمی‌دارم. خسته شده‌ام، گام‌هایم سست و لرزان شده است. می‌ایستم، به هر سوی رو می‌کنم چیزی به چشمم نمی‌آید. انگار در برهوت ایستاده‌ام، تنهای تنها. همه جا تاریک و ناآشنا است. آه دریغ و افسوس که یاری دهنده‌ای نیست، تنها من هستم و من.

من از نیمه راه گم شده‌ام. آغاز راه پیدا نیست، پایان دست نیافتنی است. به کدامین سوی باید رفت. گوش فرا می‌دهم، تنها سکوت است که به گوش می‌آید. می‌نشینم خسته و خاموش.

چیزی در درون من حرکت می‌کند. تغییر را احساس می‌کنم. موج این حرکت هنوز به من نرسیده است، یعنی به فکر نرسیده است. آری موجی است که نرم نرمک از قلب شروع شده و به سمت بالا می‌آید. در مسیر حرکت خود به همه اعضاء نیرو می‌بخشد. آرام به مغز می‌رسد. حالا همه چیز را به وضوح می‌بینم. راههایی که رفته‌ام پیداست. برخی راه مستقیم و کوتاه است و برخی راه پر پیچ و خم و طولانی. هزار راه رفته‌ام، به یاد بازیهای کودکانه می‌افتم که در ابتدای راه خرگوشی پیداست که به دنبال هویجی، هزار راه تو در تو را می‌پیماید. من نیز به دنبال هدفم می‌گردم. هدفی که نمی‌دانم چیست و کجاست.

موجی که از قلب شروع شده بود، اینک تمامی بدنم را تسخیر کرده است. از کرختی و سستی بیرون آمده و به خود می‌آیم. انگار کسی به من می‌گوید راه را به اشتباه برگزیده‌ام، جای هدف در مغز نیست، در قلب است. با کنجکاوی ولی به آرامی قدم برمی‌دارم. در آستانه ورود به قلب می‌ایستم. چیزی در درونم در حال شکوفا ‌شدن است. گرمای قلبم را احساس می‌کنم. آهسته وارد می‌شوم، آنجا پر از نور است. نور چشمهایم را می‌زند، لحظه‌ای درنگ می‌کنم و سپس پیش می‌روم. همه زیبایی‌های زندگی در آنجا پیداست. محسور و مبهوت قدم برمی‌دارم. می‌توان تمامی داستان خلقت را آنجا دید. به راهم ادامه می‌دهم، آه خدایا چه زیباست، چگونه تا کنون اینجا را ندیده بودم. در این قسمت، بخشی از وجود تمامی کسانی که دوستشان دارم را می‌بینم، هر یک بخشی از قلب خویش را به من هدیه داده‌اند. بارالها، بیشک این مکان، زیباترین مکانی است که تو آفریده‌ای.

مدتی طولانی خیره به زیبایی‌ها می‌مانم، بار دیگر به راه خویش ادامه می‌دهم. در این مکان آموخته‌هایم را می‌بینم، چقدر آموخته دارم، یادم می‌آید که در این راه چقدر سختی کشیده‌ام. این سختی‌ها در اینجا چه زیبا به چشم می‌آیند، همه می‌درخشند. جلوتر می‌روم، آه خدایا تمامی لحظات شیرین زندگیم اینجاست. تک به تک را مرور می‌کنم. به همان زیبایی زمان وقوع هستند. با تأنی از این مکان نیز عبور می‌کنم. به جایی می‌رسم که لحظات دشوار و تلخ زندگی من بوده است. بی اختیار روی در هم می‌کشم. اما آه چه می‌بینم، یکایک آن لحظات به مانند دانه‌های الماس، سخت، زیبا و درخشان است. به هر یک می‌نگرم، اثری از غم و اندوه در آن نمی‌بینم فقط زیبایی گذر از آن لحظات و زخم‌هایی که بر اثر تماس دانه‌های چون الماس بر روی قلبم بوجود آمده، باقی مانده است.

می‌ایستم، به یکباره تمامی زندگی خود را باز می‌بینم. همه چیز روشن است، آری اینک هدف زندگی‌ام معلوم است. با قلبی آرام و پر امید به سوی هدفم گام برمی‌دارم.

/ 7 نظر / 19 بازدید

سلام وبلاگ خیلی قشنگی دارید اگر انلاین هستید مایل هستم با شما حرف بزنم توی گوگل جستجو گنید چت دنیا اونجا با اسم اشکان 29 منتظر شما هستم شما با همون اسم باران بیاید اگر البته خواستید موفق باشید

رضا

سلام باران [گل] خوب هستید ؟ خیلی قشنگ بود فوق العاده بود البته همه ی نوشته هات زیبا هستند

طاها

خوب خدار و شکر این باران ما هم بلاخره به دریا رسید و عاقبت به خیر شد. واسه ما هم دعا کن .شاید بتونیم یه نیگاه تو درونمون کنیم و بتونیم اینهمه زیبایی وصف نشدنی رو که شما با ظرافت تمام وصف کردین ببینیم.التماس دعا....[گل]

حقیقت داستان وافسانه

تو مرا یاد کنی یا نکنی ! من به یادت هستم ... آرزویم همه سر سبزی توست من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم بر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق شود یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می گویم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی می‌کنم شبیه به بودا، شبیه به موسی ، شبیه به مسیح ، و یا شبیه به محمد باشم. حسام

ساعت سپید شب

موجی که از قلب شروع شده بود، اینک تمامی بدنم را تسخیر کرده است. اینو خیلی تجربه کردم.متن قشنگی بود میدونی درست گفتی شبیه متن من بود.فقط چیزی که هست من موقع مرور تلخی میبینم و آدمهائی که زخم زدن اما خب الان به قول تو نور زندگی رو میبینم.

رهگذر

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا میکرد این همه شعبده ها عقل که میکرد اینجا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد (حافظ) همیشه برای رسیدن مانعی وجود دارد بنام عقل ؛و این عقل بازیگوش هميشه سنگ جلوی پای دل می اندازد ؛اين عقل محاسبه گر هميشه دو دو تا چهار تا ميكند ولي كار دل چيز ديگريست و اين دل عاشقانه و با احساس به پيش مي تازد و مسير را در مي نوردد

نرگس

جای هدف در مغز نیست، در قلب است[قلب] همینه! ممنونم باران نازنینم[ماچ]